نمیدونم چه علقه ای بین انگشتهای خسته ی من و این میگرن لعنتیم و کیبورد هست که هروقت ۳تاشون باهم جمع باشن بیخودی دوست دارم حرف بنویسم؟!
فقط میدونم که حال وروز این روزای من مثل ابریه که خیلی گرفته اس درحد سیاهی ولی نمیباره و حتا بقیه هم ازدیدنش بغض می کنن وهیچ کس کاری نمیتونه بکنه...
ودیگه اینکه کاش میشدیهو بیدارشد و دید که همه ی اینا خواب بوده و اصلن خلقتی نبوده و...
من گمشده ام درون حجمی از مه...
.............................................................
پ.ن:هنوز هم گاهی فکر میکنم که دارن توی سلولهام تیغ میکشن...
تابعد
باد كه مي آيد
چشمانم به در
خيره ميشود
شايد
موهايت را شانه كرده باشي
در
باد
شايد
اين باد
از ايوان پر ستاره ي چشم هات
گذشته است.
¤
اينگونه كه به درو ديوار ميخورد
شايد
هواي اندامت
ديوانه اش كرده باشد
شايد
مثل من است...
¤¤¤
رو به كدام سمت ميخوابي
بانو؟!
دريا كه
از شهر خاكي ما دور است
جنگل كه
ندارد كوير برهوت اين شهر
هوا
چرا اين چنين پس بي قرار مي كند
آدم
را؟
رو به كدام پنجره
كشيده مي شوند هر صبح؟
آرامش شب
را
به هم زده اي كه...
¤¤¤
به باد حسودي ميكنم
هربار عطر موهايت راتا سرسراي خالي دستانم مي اورد.
¤¤¤
"وقتي نيستي
اين شهر عذاب وجدان دارد
ديوارها آجر به آجر چروك ميشوند
وكوچه ها شرمگين اند
كه هيچ خاطره ي با تو بودني را ندارند..."
.............................................................................
۱.سال نود مبارك.
۲.اينها چندتا پيامك بود ازمردي كه سخت درگيره براي كسي كه همه چيز از او شروع ميشه براي اون مرد.حرفهايي كه بدون هيچ حد و حدود و پيرايه و ويرايشي نوشتم...
۳.سال۸۹خوب بود.خيلي خوب.سالي كه من و تو ما شديم...
۴.دوستش دارم همچنان...
به بی هویتی این واژه های تودر تو که فکر کنی بازهم چیزی نخواهی فهمید مثل تکرار هجاهای نامانوسی از زبان دیوانه ای در حاشیه ی دیوار تیمارستانی که ما آسایشگاهش میخواندیم زمان کودکی ها با آن کاجهای زشت و بدقواره اش که زمین تا آسمان با هم گونه های این طرف دیوارشان تفاوت داشتند...
دنبال هیچ منطقی نمی توان بود.منطقی که توجیه کند این بودن را و منطقی عمیق تر که دوست داشتن را.واصلن مگر منطق می خواهد؟!میخواهد؟
داشتم می گفتم...
..........................................................................................................
پ.نوشت:
۱ـاینها تکه ای از درونیهای ذهن "ما"بود.که نوشتم...
۲ـچه خوبه داشتنت....چه خوبه خواستنت....چه خوبه که آفتاب این اتاق خالی وفقیر از افق چشمهای تو طلوع میکنه...
زیباتری
که تاب نمی آورند دستهایم!
وقتی مسیر سراسیمهء نگاهت هنگام می شود
جغرافیای دایره آغاز می شود!
¤
تو
نقش خاطرات حافظه ی توأمان منی
وقتی که خاطرات من نقش می شوند
تو حافظه ی نقش های منی!
¤
نقشی که خاطرات مرا
با تار و پود کودکی ام حفظ می کند
در چشمهای تو معنی دیگر گرفته است...
من خاطرات کودکی ام را
به چشم های تو مدیونم.
¤
در پیچ و تاب صدها هزار خاطره ی بی تاب
هنگام که نقش یادهای تو در من رسوخ می کند
چیزی شبیه نزدیک به سیب! درتو به راه می افتد.
¤
من با سیب های سرخ تو
تا دور دست خاطره هایم رسیده ام
من درحلول چشم تو در تاب
با نقشی از هجوم نگاهت تکرار می شوم
وقتی جغرافیای حافظه ام در انحنای دایره آغاز می شود...!
..............................................................................................
۱ـ نمی دونم چقدر فاصله داره با ایده آل ذهنی خودم ازاین گونه ی شعر.نقد کنین.حتمن!
۲-بازهم نقد کنین.خیلی ممنون!!!
۳-این روزها سبک ترم از قبل.شاید...نمی دانم...
می آیی...
نمی دانم...
....................
من کجای شب تو رو گم کردم...


