کلاه کهنه ‌ی من

شال گردن رنگ و رو رفته ی برادرم

دکمه های کت پاره ی پدر...

¤

لباس عاریه

آدم برفی را از خجالت آب کرد...!


۱-هنوز هستم٬چو تخته پاره بر موج...

۲-قبلن از اینکه لطف می کنین و

 نظر میدید ممنونم.

۳-دوستش دارم پریشان...

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/11/21ساعت توسط علی محمدی |


تو طعم پریدن میدادی*

                           من اما در حوصله هیچ پروازی نمی گنجیدم...

حس عجیبی است

                      از روی آنتن ها

به دود کش ها زل بزنی

و مدام دوده های ذهنت را فوت کنی به ابرهایی که زمانی شکل رویاهایت بوده اند.

برای کلاغ پیری مثل من

فرقی نمی کند وقتی هیچ کس

جز چند شاخه ی گم شده در روزهای دور

به یادم نیست.

..................................................................

پ.نوشت:

۱-*(تو طعم خاک می دادی)"گراناز موسوی"

۲-نمی دونم اینایی که توی این دوتا پست نوشتم چیه!راهنمایی کنین ممنون میشم!!!

۳-ممنون از دوستانی که لطف کردن ونظر دادن.

+ نوشته شده در جمعه 1388/01/28ساعت توسط علی محمدی |


دنیا

بوم نقاشی کثیفی است

که نقاشی تازه کار وبی حوصله

هر روز

طرح های نیمه کاره ای را/همانطور که دلش میخواهد/

بدون پاک کردن نقش های قبلی

                                             روی آن می کشد...

و ما

رنگ های جیغ یکی از این طرح ها هستیم

                                                       که منتظریم تا رنگ های تازه دفنمان کنند...

+ نوشته شده در شنبه 1387/12/24ساعت توسط علی محمدی |


سلام

تبریک به شادترین دل این روزها،که غمگین ترین دل غروب جمعه هاست...

ما نتوانیم وعشق،پنجه در انداختن......قوّت او می کند،بر سر ما تاختن

گردَهیَم رَه به خویش،یانگذاری به پیش......هردو به دستت درست،کشتن وبنواختن!

گرتو به شمشیروتیرحمله بیاری رواست......چاره ما هیچ نیست،جز سپرانداختن

کِشتیِ درآب را،از دو برون حال نیست.....یا همه سودایِ حکم،یا همه درباختن!

مذهب اگر عاشقیست،سنّت عشّاق چیست؟......دل که نظرگاه اوست،ازهمه پرداختن

پایه ی خورشید نیست،پیش توافروختن......یاقد وبالای سرو،پیش توافراختن

هرکه چنین روی دید،جامه چو"سعدی"درید......موجب دیوانگیست،آفت بشناختن!

یابگدازم چوشمع،یابکشندم به صبح......چاره همین بیش نیست،سوختن وساختن

ماسپر انداختیم باتو که درجنگ دوست......زخم توان خوردوتیغ،برنتوان آختن

پ.نوشت:۱ـ به خاطر مهربانیهای دوستی که با سعدی مانوس است.

۲ـ گفته ام با دلم خواهد آمد...

۳ـ چه کسی می داند؟شاید نزدیک باشدوشاید هم...

این روزها که آمدنش پیراهن عثمان است برای اینها که سخت چشم به راه نیامدنش هستند...!

+ نوشته شده در شنبه 1387/05/26ساعت توسط علی محمدی |


سلام

توی این پست یه غزل از استادعلی حیدری((پویا))گذاشتم تایه کم با این شاعر گمنام آشنا بشیم.

 ایشون یکی زدوستان مرحوم منزویه که اواخرعمر منزوی باهم مانوس بودند.مثل اینکه هر کی بامنزوی سنخیت روحی داره به انزوا محکومه...!

وقتی که گرگ بره نما شد چه می کنید؟

شیطان خدانکرده خدا شد چه می کنید؟

درمعبدی که خاطره هادر عبادتند

برقی جهیدوقبله دوتا شدچه می کنید؟

این خار،این وبال لب چینه های لخت

سالار باغ آینه ها شد چه می کنید؟

آن پیرزن که خون اساطیر می خورد

خاتون قصه گوی شماشدچه می کنید؟

ای چشم های سبزتماشا اگر شبی

یک در کنار پنجره واشد چه می کنید؟

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/05/15ساعت توسط علی محمدی |


      سلام

به یه شعر قشنگ از((حمیدمصدق))برخوردم.

ونیازی هم به توضیح بیشتر نیست...

گفتم بهار
خنده زد و گفت

ای دریغ
دیگر بهار رفته نمی آید
گفتم پرنده ؟
گفت اینجا پرنده نیست
اینجا گلی که باز کند لب به خنده نیست .
گفتم
درون چشم تو دیگر ؟
گفت دیگر نشان ز باده مستی دهنده نیست
اینجا به جز سکوت سکوتی گزنده نیست ...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/05/10ساعت توسط علی محمدی |


آبستن شعریست شب

تادستهای جوان پیرزاد

همراه اشک وخون

ازپهلوی دریدهء   رودابه

جنینی      بی جان

             بیرون کشد

بی شک

             خدایان

زیباترین فرزندهایشان را

دربسترهای گناه می سازند

اما این نطفه درکدام ساعت بسته شد

که سقط سرنوشتش

رنج    کندن چاه را

ازروی دستهای نابرادر

                     برمی دارد

وطلسم هفت خوان  را

تاابد

          ناگشوده

                      می گذارد؟

(مربع)

آیا به جای پرسیمرغ

موی کدام اهریمن را

                در آتش

                             افکنده بودیم؟

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                   ((منزوی))

 

+ نوشته شده در شنبه 1387/05/05ساعت توسط علی محمدی |


سلام

وبازهم غزلی زیباازمنزوی بزرگ که من با این غزل خاطره های به یادماندنی دارم...

مرا ، آتش صدا کن تا بسوزانم سراپایت
 مرا باران صلا ده تا ببارم بر عطش هایت
 مرا اندوه بشناس و کمک کن تا بیامیزم
 مثال سرنوشتم با سرشت چشم زیبایت
مرا رودی بدان و یاری ام کن تا در آویزم
 به شوق جذبه وارت تا فرو ریزم به دریایت
 کمک کن یک شبح باشم مه آلود و گم اندرگم
 کنار سایه ی قندیل ها در غار رؤیایت
 خیالی ، وعده ای ،‌وهمی ، امیدی ،‌مژده ای ،‌یادی
 به هر نامم  که خوش داری تو ،‌ بارم ده به دنیایت
 اگر باید زنی همچون زنان قصه ها باشی
 نه عذرا دوستت دارم نه شیرین و نه لیلایت
 که من با پکبازی های ویس و شور رودابه
خوشت می دارم و دیوانگی های زلیخایت
 اگر در من هنوز آلایشی از مار می بینی
 کمک کن تا از این پیروزتر باشم در اغوایت
 کمک کن مثل ابلیسی که آتشوار می تازد
 شبیخون آورم یک روز یا یک شب به پروایت
 کمک کن تا به دستی سیب و دستی خوشه ی گندم
رسیدن را و چیدن را بیاموزم به حوایت
 مرا آن نیمه ی دیگر بدان آن روح سرگردان
 که کامل می شود با نیمه ی خود ، روح تنهایت

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/04/26ساعت توسط علی محمدی |


یک شعر از یک دوست گرامی:

دنيا هميشه زير پر و بال ِ كوسه هاست!

هر سال ، سال ِ وحشت ، سال ِ كوسه هاست!

اين تكه هاي زندگي بين مرگ و يأس

محصول انتزاعي ِ افعال كوسه هاست

بي درد مردن و به سلامت گريختن

از لطف دست عاطفه ي كال ِ كوسه هاست

در جشن ِ ماهيان قشنگ ِ هزار رنگ

حالا دقيق موقع ِ اخلال ِ كوسه هاست

دنياي بي ترحم و بي عشق و بي غزل

دنياي مرگ غايت ِ آمال ِ كوسه هاست

دنيا بساط شعبده ي شعر هاي شوم

اين گونه معجزات فقط مال ِ كوسه هاست!

دندان ِ نيش را به دريدن بزرگ كن

حالا كه سال ِ مرده ي من ، سال ِ كوسه هاست

دارم نهنگ مي شوم اما چه فايده

حال ِ دلم گرفته تر از حال ِ كوسه هاست

دندان  به استخوان حقيقت رسيده است

حالا دخيل ِ دست ِ همه ، شال ِ كوسه هاست

گيرم پلنگ و مار ، مگر فرق مي كند

وقتي مقدر من و تو ، فال ِ كوسه هاست  

+ نوشته شده در شنبه 1387/04/01ساعت توسط علی محمدی |


سلام

چندوقت قبل شعری خوندم از سیدمحمدضیاءقاسمی شاعر خوش ذوق افغانی که واقعاشعرهاش  منو تحت تاثیر قرار داد.به لطف مهربانی یکی از دوستان مجموعه اشعارایشون با نام ((باغهای معلق انگور))روپیداکردم که توسط انتشارات سوره مهر چاپ شده.مهمونتون میکنم به غزلی از این کتاب(بیت اخراین غزل فوق العاده است):

لبانت قندمصری‌٬گونه هایت سیب لبنان را

روایت میکندچشمانت آهوی خراسان را

من ازهرجای دنیا٬هرکه هستم عاشقت هستم

به مهرت بسته ام دل را٬به دستت داده ام جان را

چنانت دوست می دارم که باشوق تو میخواهم

بسازم وقف چشمت تاک های مست پروان را

بگویی سرمه دانت می کنم بازارکابل را

بخواهی فرش راهت می کنم لعل بدخشان را

تورامن می پرستم بعدازاین تاهرزمان باشم

نمی سازم دگر دربامیان بودای ویران را

تو یاقوت یمن٬مشک ختن٬ماه بخارایی

به زلفت بسته ای هرگوشه دلهای پریشان را

کنارپنجره آواز می خوانی وافشانده است

صدایت رنگ وبوی هرچه گل٬هرچه گلستان را

کنارپنجره گیسو به گیسوی شب وباران

حواست نیست عاشق کرده ای حتی درختان را!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/03/08ساعت توسط علی محمدی |


تقدیم به همه کسانی که باشعرهای زنده یاد منزوی دلتنگیهاشون روسپری میکنن:

حرفی بزن جان آستین سوی تومی افشاندم
چیزی بگو عشق از کمین بوی تو می باراندم

حرفی بزن چیزی بگو کاین بغض در من بشکند

بغضی که دارد از درون دور از تو می ترکاندم

با من تو امروزی نئی تا از کئی ؟ می بینمش

عشق است و با لالای تو گهواره می جنباندم

وقتی اشارت از سر انگشت اهرم می کنی

چون صخره ی کور و کری سوی تو می غلطاندم

با چشم و دل چون سر کنم الا که در تملیک تو

کاین زان تو می بیندم و آن زان تو می داندم

هم خود مگر برگیری ام از خاک و تا منزل بری

وقتی که پای راهوار از کار در می ماندم

از تو چگونه بگسلم وقتی خیالت با دلم

می پیچد و از هر طرف سوی تو می پیچاندم

گرداب و ساحل هر چه ای حکم من سرگشته ای

وقتی قضا از هر کجا سوی شما می راندم

شور دل شوریده را من با چه بنشانم که عشق

با هر چه پیشش می رسد ، سوی تو می شوراندم

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/02/22ساعت توسط علی محمدی |


غزلی از زنده یادقیصرامین پور:

در این زمانه هیچ‌كس خودش نیست

كسی برای یك نفس خودش نیست

همین دمی كه رفت و بازدم شد

نفس ـ نفس، نفس ـ نفس خودش نیست

همین هوا كه عین عشق پاك است

گره كه خورد با هوس خودش نیست

خدای ما اگر كه در خود ماست

كسی كه بی‌خداست، پس خودش نیست

دلی كه گرد خویش می‌تند تار،

اگرچه قدر یك مگس، خودش نیست

مگس، به هركجا، به‌جز مگس نیست

ولی عقاب در قفس، خودش نیست

تو ای من، ای عقاب ِ بسته‌بالم

اگرچه بر تو راه ِ پیش و پس نیست

تو دست‌كم كمی شبیه خود باش

در این جهان كه هیچ‌كس خودش نیست

تمام درد ِ ما همین خود ِ ماست

تمام شد، همین و بس: خودش نیست

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/02/08ساعت توسط علی محمدی |


شعری ازفاضل نظری که باحال وهوای این روزهایم عجیب سنخیت دارد:

به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد

که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم

هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر

هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد

جانشین تو در این سینه خداوند نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها

عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/02/04ساعت توسط علی محمدی |


...دوری عشق های کوچیک روازبین میبره ولی به عشق های بزرگ عظمت میبخشه

 مثل باد که یه کبریت روخاموش می کنه ولی شعله های آتیشو بزرگترمی کنه.

چهره را صیقلی از آتش می ساخته ای

خبر از خویش نداری که چه پرداخته ای

در سر کوی تو چندان که نظر کار کند

دل و دین است که بر یکدگر انداخته ای

مگر از آب کنی آینه دیگر ورنه

هیچ آیینه نمانده است که نگداخته ای

چون ز حال دل صاحب نظرانی غافل؟

تو که در آینه با خویش نظر باخته ای

نیست یک سرو در این باغ به رعنایی تو

بسکه گردن به تماشای خود افراخته ای

آتشی را که از آن طور به زنهار آمد

در دل صائب خونین جگر انداخته ای

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/01/22ساعت توسط علی محمدی |


به بهانه دلتنگیهای این مدت :

بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست

آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد

بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

بی تو هر لحضه مرا بیم فرو ریختن است

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق

وسکوت تو جواب همه مسئله هاست

(فاضل نظری)

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/01/15ساعت توسط علی محمدی |


به شدت از این غزل مرحوم طالب آملی لذت بردم.امیدکه شمانیز در این لذت سهیم شوید:

زگریه شام وسحر دیده چند درماند            دعاکنید که نی شام ونی سحر ماند

به غارت چمنت بر بهار منتهاست             که گل به دست تو ازشاخ تازه تر ماند

دو زلف یار به هم آنقدر نمی ماند              که روز ما و شب ما به یکدگر ماند

نهاده ام به جگر داغ عشق و میترسم              جگر نماند واین داغ بر جگرماند     

کنید داخل اجزای نوشداروی ما               هرآن گیاه که برگش به نیشترماند

برای عزت مکتوب او به دست آرید            فرشته ای که به مرغان نامه برماند

زبس فتاده به هرگوشه پاره های دلم        فضای دهر به دکان شیشه گر ماند

زشهدخامه((طالب))چولب کنم شیرین      دوهفته دردهنم طعم نیشکرماند  

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/01/12ساعت توسط علی محمدی |


سلام

سال نو بعداز چندروزمبارک!

فقط یه غزل دیگه از زنده یاد حسین منزوی

نقش های کهنه ام چه قدر ، تلخ و خسته و خزانی اند
 نقش غربت جوانه ها رنگ حسرت جوانی اند
 روغن جلا نخوورده اند رنگهای من که در مثل
 رنگ آب راکداند اگر آبی اند و آسمانی اند
از کف و کفن گرفته اند رنگ های من سفید را
 رنگ خون مرده اند اگر قرمز اند و ارغوانی اند
 رنگ های واپسین فروغ از دم غروب یک نبوغ
مثل نقش های آخرین روزهای عمر مانی اند
 طرح تازه ای کشیده ام از حضور دوست - مرتعی
 که در آن دو میش مهربان در چرای بی شبانی اند
 مرتعی که روز آفتابی اش یک نگاه روشن است و باز
 قوس های با شکوه آن جفتی ابروی کمانی اند
 طرح تازه ای که صاحبش فکر می کند که رنگ هاش
 مثل مصدر و مثالشان بی زوال و جاودانی اند
 رنگ های طرح تازه ام رنگ های ذات نیستند
 ذات رنگ های معنی اند ذات رنگی معانی اند
 نقش تازه ای کشیده ام از دو چشم مهربان دوست
 که تمام رنگ ها در آن وامدار مهربانی اند
 

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/01/06ساعت توسط علی محمدی |


یک غزل مثنوی عاشورایی ازشاعرارجمند حامدحسین خانی

آب، این رهگذر خسته ی جاری در خاک

آسمانیست که افتاده زمانی بر خاک

آفتابیست که در خاطره ی شبها ماند

بوسه ی نیمه تمامیست که بر لبها ماند

آب، عکسیست که در چهره ی جام افتادست

آهوی تازه خرامی که به دام افتادست

آب، پیش از عطش خاک، نمایان بودست

جوهر زخمی خودکار خدایان بودست

آب، بادیست که از ماه به مریخ وزید

در زمین خون شد و از پیکر تاریخ چکید 

آمد و آمد و آیینه ی چشم همه شد

عاقبت مایه ی شرمندگی علقمه شد...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/12/22ساعت توسط علی محمدی |


غزلی عاشورایی اززنده یاد حسین منزوی:

کاسه خورشید پُر از خونِ کیست؟

گنبدِ مینایی وارونِ کیست؟

 

در چمن ،آه، این همه خونین کفن

باز بقایای شبیخون کیست؟

 

محمل خود رو به کجا می برد؟

لیلی این بادیه، مجنونِ کیست؟

 

چشم نمی گیرد از این پنجره

ماه در این آیینه مفتون کیست؟

 

در شب توفان زده، هفت اختران

آهوی سر داده به هامونِ کیست؟

 

از همه سو تا همه سو، کهکشان

جاده سیمابی گردونِ کیست

 

این که فلک را به سماع آورد

غلغله ی ساز همایونِ کیست؟

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/14ساعت توسط علی محمدی |


از باغ می برند چراغانی ات کنند

تا کاج جشن های زمستانی ات کنند

 

پوشانده اند "صبح" تو را "ابرهای تار"

تنها به این بهانه که بارانی ات کنند

 

یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند

این بار می برند که زندانی ات کنند

 

ای گل گمان مکن به شب جشن می روی

شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند

 

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست

از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند

 

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

گاهی بهانه ای ست که قربانی ات کنند

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/14ساعت توسط علی محمدی |


غزلی زیبا از جواد زهتاب

ای آینه ی حل شده در  آب   تن تو

 ای چشمه ی پیوسته به دریا بدن تو

 موج از پی موج آید و طوفان پی طوفان

 آن لحظه ی مواج به دریا زدن تو

 دریاست که غرق تو شده یا تو که غرقش؟

 دریاست شنا می کند این یا بدن تو؟

 ای کاش که گرداب بپوشد بدنت را

یا غیرت موجی بشود پیرهن تو

 دل را همه ی عمر به دریا زده بودی

 دریاست که دل می زند اینک به تن تو

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/12/12ساعت توسط علی محمدی |


یک شعر زیبا ازشاعرتوانا آقای سعیدبیابانکی

پیچیده دراین دشت عجب بوی عجیبی
بوی خوشی از نافه ی آهوی نجیبی

یا قافله ای رد شده بارش همه گلبرگ
جامانده از آن قافله عطر گل سیبی

یک شمه شمیم خوش فردوس ..نه پس چیست
پس چیست عجب بوی خداوند فریبی

کی لایق بوی خوشی از کوی بهشت است
جانی که ازاین عطر نبرده است نصیبی

این گل گل صدبرگ نه هفتاد و دو برگ است
لب تشنه و تنهاست چه مضمون غریبی

با خط چلیپای پرازخون بنویسید
رفته است مسیحایی بالای صلیبی

پیران همه رفتند جوانان همه رفتند
جز تشنگی انگار نمانده است حبیبی

گاهی سر نی بود و زمانی ته گودال
طی کرد گل من چه فرازی چه نشیبی...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/12/09ساعت توسط علی محمدی |


بازهم غزلی ازمرحوم حسین منزوی:

یک شعر تازه دارم ، شعری برای دیوار
 
شعری برای بختک ، شعری برای آوار
 
تا این غبار می مرد ، یک بار تا همیشه
 
باید که می نوشتم ، شعری برای رگبار
این شهر واره زنده است ،‌اما بر آن مسلط
 
روحی شبیه چیزی ،‌ چیزی شبیه مردار
 
چیزی شبیه لعنت ،‌ چیزی شبیه نفرین
چیزی شبیه نکبت ،‌ چیزی شبیه ادبار
 
در بین خواب و مرداب ، چشم و دهان گشوده است
 
گمراهه های باطل ،‌بن بست های انکار
 
تا مرز بی نهایت ، تصویر خستگی را
 
تکرار می کنند این ،‌ ایینه های بیمار
 
عشقت هوای تازه است ، در این قفس که دارد
 
هر دفعه بوی تعلیق ، هر لحظه رنگ تکرار
 
از عشق اگر نگیرم ،‌ جان دوباره ،‌من نیز
 
حل می شوم در اینان این جرم های بیزار
 
بوی تو دارد این باد ،‌وز هفت برج و بارو
 خواهد گذشت تا من ، همچون نسیم عیار

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/12/05ساعت توسط علی محمدی |


 

خانه دوست کجاست ؟ در فلق بود که پرسید سوار
 آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت
نرسیده به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر بدر می آرد
 پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه نور
 و از او می پرسی
خانه دوست کجاست؟

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/12/02ساعت توسط علی محمدی |


ویک غزل ازجناب علیرضا بدیع

چون طفل که از خوردن داروست پریشان

با دوست پریشانم  وبی دوست پریشان

ابرو به هم آورده و گیسو زده بر هم

چون ابر که بر گنبد مینوست پریشان

مجموعه ی ناچیز من آشفته ی او باد

آن کس که وجودم همه از اوست پریشان

دست و دل من بر سر این سلسله لرزید

در جنگل گیسوی تو آهوست پریشان

آرامش دریای مرا ریخته بر هم

این زن که پری خوست... پری روست... پری شان ...

با حوصله ی تنگ و دل سنگ چه سازم ؟

با دوست پریشانم و بی دوست پریشان ...

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/12/01ساعت توسط علی محمدی |


چندتا رباعی از شاعر خوب اقای جلیل صفر بیگی:

یک حادثه یک درنگ اندک در هم
 
جاری شدن دو رود کوچک در هم
 
جز عشق مگر چه می تواند باشد
 
پیچیدن ساقه ی دو پیچک در هم
.....................

شهریست شلوغ با هیاهویی چند

بازار سیاه چشم و ابرویی چند

هر گوشه ی این شهر بساطی پهن است

ای عشق دل شکسته کیلویی چند؟!

.....................

در اوج یقین اگرچه تردیدی هست

در هر قفسی کلید امیدی هست

چشمک زدن ستاره در شب یعنی

توی چمدان ماه خورشیدی هست

......................

یا من هو اسمه دوا یا عباس!

یا من هو ذکره شفا  یا عباس!

نگذار خدا نکرده کافر بشویم

عباس خداست یا خدا... یا عباس!

.......................

عمری ست اسیر صحنه سازی هستیم

ازبازی سرنوشت راضی هستیم

داریم به دور خودمان می چرخیم

مانند  قطار  شهر بازی  هستیم

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/12/01ساعت توسط علی محمدی |


بارید صدای تو و گل کرد ترنم
 انبوه و درخشنده چنان خوشه ی انجم
 تعبیر زمینی هم اگر خواسته باشی
 چون خوشه ی انجم نه که چون خوشه ی گندم
عشق از دل تردید بر آمد به تجلا
 چون دست تیقن ز گریبان توهم
 خورشید شدی سر زدی از خویش که من باز
 روشن شوم از ظلمت و پیدا شوم از گم
 آرامش مرداب به دریا نبرازد
زین بیشترم دم بده آری به تلاطم
 شوقی که سخن با تو بگویم ،‌ گذرم داد
موسای کلیمانه ز لکنت به تکلم
بسم الهت ای دوست بر آن غنچه که خنداند
 صد باغ گل از من به یکی نیمه تبسم
شعر آمد و بارید به همراه صدایت
 الهام به شکل غزلی یافت تجسم
 دادم بده ای یار ! از آن پیش که شعرم
باپیرهن کاغذی آید به تظلم

(حسین منزوی)

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/11/30ساعت توسط علی محمدی |